یکدفعه دلم هوایت را کرد؛

یاد شب یلدا افتادم.

یاد آن شب که دستان سردم را با دستان گرمت گرفته بودی و می فشردیشان.

یاد آن شب که سرم را بر سینه ات گذارده و پلکهایم را بر هم گذاشته بودم تا در رویا نیز تصورت کنم.

با دستان سردت صورت گرمم را نوازش می کردی و بازوانت گرمای وجودم را دو چندان می کرد.

در آن لحظه ی با شکوه که برای ما مقدس بود فقط؛

به این فکر می کردم در منتها علیه دل کوچکم

هنوز ذره ای عشق، کمی عاطفه، قدری ایمان مانده است

تا تو را غرق احساس کنم و از یلدا نام زمستان؛ یلدایی بسازم به گرمای تابستان!

من نمی خواهم بزرگ شوم به دستان پدر،استاد یا معلمی که مرا سرزنش می کند و سر کوفت می دهد؛

من از تو احساس می خواهم...

عشق

محبت

دوستی

صمیمیت

از زمانی که آغاز شد این بازی بچه گانه ی بابا بودن،بزرگ کردن و یاد دادن؛

من غرورم را به بازی آورده ام

تو کنایه هایت را

تو جدی می شوی

من قهر می کنم

تو می رنجانی

و من لج می کنم

قرار ما این نبود بود؟؟؟

قرار بود برایت جان دهم تا برایم بمیری

جانم ازآن خودم نیست ولی وجودم تقدیم تو باد

غرورم را کنار می گذارم دلایلم را دور می اندازم و اعتقاداتم را دفن می کنم

تنهایی ام را تنها می گذارم

و تمامی حرفهایم، شعرهایم و قهرهایم را پس می گیرم تا ثابت کنم دوستت دارم!

دلم می خواهد از قالب بابای سخت گیری که تلاش می کند دخترکش را خوب بار بیاورد بیرون بیایی

دلم می خواهد آن یلدای شب یلدایی شوی که فکر می کردیم مقدس خواهد شد برایمان

این اتفاق افتاد ولی نه برای دلمان بلکه فقط برای متنها و شعرهایمان

تا تظاهر کنیم که یلدایمان با بقیه فرق میکند.

اما من تظاهر نمی خواهم

من از امتحان متنفرم

من هرگز معلمانم را دوست نداشتم

من مغرور نیستم

مغرور می شوم فقط گاهی

من و تو عوض شدیم؛ بیا یلدا را دوباره بسازیم

این دفعه در شعر نه بلکه در دل، در واقعیت!

مگر نمی توان عاشق نشد؟

مگر نمی توان بی دغدغه دوست داشت و عشق ورزید و عاشق نشد؟

خواستن دانستن است؛ مگر نه؟

پس بیا بخواهیم تا بدانیم چگونه می توان دوست داشت و عاشق نشد تا بتوانیم...

البته هنوز هم می توانی انصراف دهی...

راستی یادم باشد بگویم این خودخواهی نیست که من بخواهم برای ساعتی تو را ببینم

با تو در برفها قدم بزنم و به جای اینکه بنویسم در گوشت زمزمه کنم

آن هم بعد از آزرده شدن از نگاه سردت در سردی اتاقم

و رها کردن دستان سردم...