|
خداحافظ: خداحافظ خداحافظ نگو بود راهی نگو بود چاره ی کاری اینجا در پس دیوار اتاقی میزند قلبی گاهی گاهی میزند قلبی در یادی در یادی نگو رفتم نگو خواستم تو بودی و یک گناهی گناهی اشک باران ریزان میریزد میریزد در پس نگاهی چه خسته نوشته گهی تنها در پس دیوار اتاقی اینجا نگو بود راهی نگو بود چاره ی کاری گذشته ی تلخ پاییز برگ ریزان اینجا در پس خیانت تو اما خواستم با تو بمانم گهی از تو بخوانم رفتنت را دیدم در پس نگاه غریبه ای تنها اغوشم سر شد چشمانم پر اشک شد واما قلبم قلبم نیست در سینه اینجا چیزی از جنس سنگی حتی تو خواستی با عشق تو بیگانه من باشم همی هم رنگه دریا یا که صحرا شم خداحافظ خداحاغظ نگو کردم بدی با تو همه اش عشق بود و اغوش گرمی اینجا نگو بود بیرحم و تنها دل نبودم جز تو در فکر کسی پنهان تو خواستی دل ببندی بر دیگری اینجا من چه غریبم تنها ولی تنها از خودم + نوشته شده در توسط نورسا |
تو مرا به نام میخوانی.نامت نمیدانم.تو به من اشاره میکنی.اشاره نمیتوانم.من برای این که از خود به تو چ نمیدونم شاید امشب حسم مچاله شده گم شده تو لحظه های با تو بودن اخه مگه نمیدونی لحظه لحظه های دوری منو به صلابه میکشن به صلابه ی عشق کاش کنارم بودی تا دست های مهربانت مرهم همه ی دلتنگی ها و نبودن هات میشد کاش بودی تا دردهام رو به گوش تو میرسوندم و با هم میخواندیم تا هم صدایی... عشق.... سه حرف و ۵ نقطه.... چه واژه ی سنگینی قلب خسته ام پر شده ازش دیگه طاقتشو نداره سه حرف و ۵ نقطه... تو در این واژه خلاصه میشی میدونم میدونم میدونم عشق مرهم خستگی های قلب منه چشم به ستاره ها بدوز منو میبینی؟ و من عاشقتم تا مرز بودن هایماااااااااااااااااااااااااااان......... + نوشته شده در توسط نورسا |
دیوانه تو هستم و تمام فکر و زندگی من شده ای به خدا دست خودم نیست اگه میبینی چشمانم در بیشتر لحظه ها خیس است و دستانم سرد است و اگر میبینی همه ی لحظه های دور از تو بودن این همه سخت و پر قصه است بدان که این دست خودم نیست دست خودم نیست که در تمام لحظه هام تورو جلوی خودم میبینم این که بدنم سرد میشه و یاده اغوش گرم تو میوفتم دست خودم نیست که دوست دارم همیشه کنار تو باشم به خدا دست خودم نیست که هر شب وقتی به اسمون نگاه میندازم دنباله تصویر چشمات توی ماه میگردم دسته خودم نیست که هر سحرگاه به یاد تو میشینمو منتظر میمونم تا در اسمون دلم طلوع کنی تا هر روز صبح بودنتو جشن بگیریم و با هم به به گرمی عشقمون لبخند بزنیم به خدا دست خودم نیست دست این دل دیوونمه که هر روز بیشتر از تو پر میشه و همه جا دنباله اون چشمها و اون اغوش و لبخند گرمت میگرده بهش حق بده فقط تویی که لایق عشق بزرگشی دوستت دارم تک ستاره ی شب های تیره و تارم و روشنی بخش نگاه خستم دوستت دارم با همه ی گرمای قلب عاشقی ک فقط از تو پره.....
+ نوشته شده در توسط نورسا |
سلام به همتون گفتم اول خودم سال نو رو تبریک بگم پس: خدای بزرگ است اهورا مزدا که زمین را افرید که اسمان را افرید که برای مردمان شادی را افرید سال ۱۳۹۰خورشیدی ۳۷۴۹زرتشتیان ۱۴۳۲هجری قمری ۲۰۱۱میلادی روز پیروز باد ماه فرخنده باد سال خجسته باد اینم از اسام اس ها: ساقیا آمدن عید مبارک بادت وان مواعید که دادی مرواد از یادت سال نو و نوروز باستانی مبارک . . یک شاخه رز سفید تقدیم تو باد رقصیدن شاخ بید تقدیم تو باد تنها دل ساده ایست دارایی ما آن هم شب عید تقدیم تو باد دنیا را برایتان شاد شاد و شادی را برایتان دنیا دنیا آرزومندم هر روزتان نوروز اس ام اس تبریک سال جدید سلامتی سعادت سیادت سرور سروری سبزی سرزندگی هفت سین سفره زندگیتان باشد. نوروز مبارک پیامک تبریک عید ۱۳۹۰ مثل ماهی زنده مثل سبزه زیبا مثل سمنو شیرین مثل سنبل خوشبو مثل سیب خوش رنگ و مثل سکه با ارزش باشید سال نو مبارک . . . -small;">´¸.•*´¨`*•.¸¸.•*´¨`*•.¸¸.•*´¨`*•.¸¸.•*´¨`*•.¸¸.•*´¨`*•.¸¸.• . . . هیچ عیدی برایم ارزشمند تر از حضورتو نیست. عیدی ما یادت نره . . . شیشه می شکند و زندگی می گذرد. نوروز می اید تا به ما بگوید تنها محبت ماندنی است پس دوستت دارم چه شیشه باشم چه اسیر سرنوشت نوروز ۹۰ مبارک . . . جشن است که نوروز به پا خاسته است.شادی و سعادت جهان ان تو باد. از هر دو جهان فقط تو را می خواهم . . . اگر چه یادمان می رود که عشق تنها دلیل زندگی است اما خدا را شکر که نوروز هر سال این فکر را به یادمان می اورد.پس نوروزت مبارک که سالت را سرشار از عشق کند . . . . . . sms eyde 1390 فرارسیدن نوروز و سال نو را شادباش میگویم. برایتان تندرستی و نیکروزی در سال نو آرزو دارم. باشد که سالی سرشار از شادی و کامروایی داشته باشید . . . دلهای پر مهرمان را به روزهای سبز و زیبای بهار پیوند می زنیم و شادی را برای یکدیگر به ارمغان می آوریم . . . . . . بی تو آرزو میکنم لحظه سال تحویل هیچگاه نرسد امسال بدون تو نوروز برایم مفهومی ندارد . . . از نوروز می اموزیم که هیچ وقت کسی را نا امیدنکنیم شاید امید تنها دارایی اش باشد.نوروزتان مبارک باد . . . نوروز شعر بی غلطی است که پایان رویاهای ناتمام را تفسیر می کند . . . لحظه ای که سال تحویل می شه تنها لحظه ایه که بی منت به من لبخند می زنی کاش هر ثانیه برای من سال تحویل باشه تا لبخند همیشه مهمون لبهات بمونه سال ۹۰مبارک . . . . . . . . . e … ei … eid . .. eide . .. eidele ghafel . .. didi sale 89 ham tamoom shod? در اخر هم بر خودم لازم دونستم که نیایش سال نو (خشنه اثره مزداو) را برتون بزارم که البته ماله زرتشتیاست رو براتون بزارم: تورا ای اهورا مزدا میپرستیم که اشا را بنیاد نهادی اب ها و گیاهان و روشنایی را افریدی کل جهان و همه نعمت ها را نیک افریدی می ستاییم روان یلان و پهلوانان و مردان و زنان نیک اندیشی که با وجدان نیک بر ضد بدی ها بر میخیزند می ستاییم مردان و زنان نیک اندیش و جاودانه را که همواره با اندیشه پاک زندگی میکنند و همواره سودرسان هستند (بخش هایی از هفتن یشت) + نوشته شده در توسط نورسا |
این شعره خیلی قشنگ رو یکی ک خیلی واسم ارزش داره گفته حیفم اومد نزارمش یه دنیا ازش ممنونم ازخاک به افلاک: شعر از م.ح
+ نوشته شده در توسط نورسا |
خواستند تعريفي از زندگي كنم خواستم بداني بعد رفتنت جز از اين شاخه به ان شاخه پردن و هم اواز شدن با صداي باران تعريفي ندارم از خودم....... + نوشته شده در توسط نورسا |
میخوام امشب داستانی رو بگم که واقعیته و زندگی بوده اما همه اش پوچ پوچ پوچ پوچ
خندیدم پوچ گریه کردم پوچ و بازی داده شدم پوچ ۴سالم تباه شد همینو میتونم بگم ۴ سالم تباه شد میخواستم عشقی رو به دست بیارم که دور بود میخواستم.... دیگه اشکام نای نوشتنمو گرفته میخواستم تو رو به باوره حسه پرواز برسونم... میخواستم تورو به باوره اون همه عشقم برسونم.... فکر کردی موندم واسه پولت؟واسه قیافت؟واسه زندگیت؟ مونده بودم چون قلبم اینو میخواست یک ساله دیگه هم من تو دریاچه ی رویا هام شنا کردم دریاچه همون گودالی بود از جنس گل که خودم پرش کرده بودم اما حالا که نگاش میکنم همون گل هارو میبینم که چشمامو روشون بسته بودم یه مرداب میبینم هر چی بیشتر باهات بمونم بیشتر خفه میشم بیشتر پایین میرم نمیخوام دیگه تو دستمو بگیری نمیخوام دیگه...... دستایی رو بگیرم که هر روز تو دسته کس دیگه است ازارت میدادم با نگرانیم؟ فقط واسه این بود که از جدایی میترسیدم این وبلاگو واسه یه امید ساختم اما امید دیگه مرده اگه دنبالش تو این وبلاگ میگردی با کوله بارت برو خستم اره اینقدر خسته که دیگه راحتت گذاشتم برو.... اره برو... واسه همیشه برو.... دیگه همه چی بسه تمومه به خدا تمومه دیگه حتی نمیخوام اسمتو بشنوم فقط برو......... به هر دری زدم که شاید یه نیم نگاهی نظری چیزی بهم بکنی اما هیچی ندیدی برو شاید یه روز قدرمو بدونی این شبا خیلی بی ستا ره است تا صبح به یه فکر میگذره... فکر؟نه به یه اطمینان از هم اغوشی تو و.... یادته گفتم مردی؟ اره مردی واست مشکی پوشیدم تو رفتی ولی.... فکر میکردی در حقم خیلی خوبی کردی امیدوارم یکی هم این خوبی ها رو در حقت بکنه من رفتم و.... حالا رسیدی به همون یه کوچولو ازادی ازش لذت ببر و خودتو کثیف تر از اونی که هستی بکن هر چی راجع به تو فکر میکردم دروغ بود میخوام اینقدر قدم بزنم اینقدر پیاده برم که دیگه نای نفس کشیدنو نداشته باشم برو اره برو با همونی که فکر میکردی بهتره واست زندگیمو سخت کردی اما.... من نمیبازم من زمین نمیخورم دیگه حتی چشمامم واست نمیباره از حرفام پشیمون نیستم خودتو گول بزن ولی حقایقو نبین مهم نیست من فقط چیزی که شدی رو بهت گفتم من همیشه با احساساتم رو راست بودم و حالا میگم ازت متنفر نیستم ولی برو واسه یه بار دیگه برنگرد با همه چیزت ساختم ولی .....جوابه خوبی هامو بهم دادی و حالا دیگه وقته رفتنه دیگه با تو بودن یه لحظه اش هم حرومه مردنتو تسلیت میگم مشکی هامو در میارمو سفید میپوشم و.... خاکسترتو به اب دریا میدم مردنتو تسلیت میگم از خودم....... + نوشته شده در توسط نورسا |
سلام به دوستاي هميشگيم ببخشيد كه دير اومدمو نبودم اين مطلب رو گذاشتم چون دلم خيلي تنگ بود
راستي دارم داستانه زندگي خودمو كتاب ميكنم واقعا كاره توپيه سعي ميكنم اولاشو واستون بزارم امروز هم مثله هر روزه امروزم خورشيد تو اسمونه امروزم هوا افتابيه دستام مثل هر روز تو جيبمو و دارم بي اختيار قدم ميزنم ديدي وقتي دلت تنگه دوست داري فقط بري يا مثله امروزه من تو فكرت داري سواره يه قايق ميشي و ميري به جايي كه از اين همه لبخنده پوچ فاصله بگيري ميبيني هر چي بيشتر قدم ميزني ادماي بيشتري رو ميبيني دلم تنگه خيلي زياد دلم واسه اون موقع ها كه زندگي جوونا فقط تو يه چيز خلاصه نميشد تنگه به هر كي ميرسم دختر.پسر همه ميخوان سو استفاده كنن دلم تنگه بعضي ها بهم گفتن وبلاگت عشقيه يا اجتماعي؟ اين جا جوابه اونا رو هم ميدم من مينويسم از عشق با مشكلاته اجتماعيش مينويسم واسه تو مهمونه هميشگيه وبلاگم دلم تنگه از بس برده و زنداني بودم دنباله پروازم پرواز به كجا ........ به جايي كه خيانت نباشه به جايي كه افتاب غروب نكنه به جايي كه بشه نفس كشيد...... دلم تنگه اين قدر تنگ كه ميخوام تو رو تو اغوش بگيرم... هيسسسسسسس اروم باش داستانه منو تو طولانيه امشب ماه رو ديدي؟ داشت به خورشيد خيانت ميكرد ديدي چه جوري پشتشو به خورشيد كرده بودو هر چي خورشيد ميخواست بهش نور بده خودشو تو تاريكي غرق كرده بود؟تو هم بوسه ی ماه رو دیدی؟ اخرشو دیدی؟کم کم سیاه شد تا دیگه چیزی ازش نموند اخر خیانت همینه میخوای مثله امشب ماه سیاه بشی ؟ میخوای تو هم تو تاریکی غرق بشی ؟ دلم تنگه اما بخششم زياد نميدونم چرا اين بار هم خيانتت رو بخشيدم نميدونم اما..... دلم تنگه از اين همه دوری از این همه باوره پوچ دلم تنگه تا حالا فكر كردي چه تلخ اخر زندگی خودمونو میتونیم تو اسمونا ببینیم اما بدونه این که فکر کنیم چشمامونو میبندیمو یادمون میره کسی که نمیبینه زمین میخوره و اخرش یه سوال میمونه اخرش چی میشه؟میریم تا سیاهی یا میتونیم خورشید رو هم حتی تو دستامون بگیریم ؟یه اینه فقط رویای یه ادمه دست تو جیب بی هدف تو این خیابوناست؟ اینم یه شعر خوشکل: My Dreams Are the Sun
See that golden hue
Dawn Michelle نميدونم چرا اينارو گفتم فقط اومد رو كاغذ شايد چون دلم تنگه از خودم.... + نوشته شده در توسط نورسا |
سلام دوستای گلم کلی اتفاق جدید واسم افتاده بود که همینا وقتمو پر کرده بودو نمیذاشت اپ کنم اول از همه عروسیه خواهرم بود کللیلیلیلیلیلیلیلیلیلیلیللیلیلیلیلیلیلیلیلیلیلیلیلیلیلیلیییییییییییییییی
بعدشم اینه که دارم یه مسافرت یک ماه میرمو ایران نیستمو درگیره کارای پاسو این حرفا بودم در کل ببخشید اگه نظرای خوکشلتونو چه خصوصیاش چه همگانیاشوجواب ندادم ولی از همتون ممنونم همین جا هم میگم تشکر تشکر تشکر تشکر اینم از مطلبه جدید: چه تقدیریه که واسه ما اتفاق میوفته تو میری من ازرده میشم تو میری و من هم تنهامو حالا خاموشه حتی چراغه اتاقم موندم تو که میدونستی بدونت من میمیرم چرا رفتی چرا بازم رسید این بازیه زمونه حالا که تو نیستی حتی این هوا هم داره منو گریون تر میکنه نمیدونم این چه بازیه بازیه زمونه این بازی بود که قول دادی باشی تا اخره این راه فکر میکردم اخرش تا ابد با هم بودنه نه پیدا کردن یکی بهتر از من ولی بدون من مردمو همه تورو مقصر میدونن دوباره من موندمو بازیه سنگینه تقدیره ادمای زخم خورده ی شمشیر بدست اونایی که چشمشون زخم خورده کور شدنو حالا هر کی که میاد جلوشون چه عاشق چه ساقی چه تشنه چه محتاج باید تحمل کنه زخم شمیرو که از زخم خوردگیه نمیدونم میفهمی یا گیج شدی نمیدونم دستات بسته است یا ازاد شدی من دیدم اون دستارو که ماله منو نمیدونم چرا مشغوله اس ام اس دادن به دیگری بودن نمیدونم عشق بود اون دادو فریادای که میگفتی از بیرون رفتن من بود یا نه میترسیدی منم ببینم اون تعریف های آشناها از یه دست که ماله تو بودو یه دست که غریبه با منو اشنا تر از هر روز با توبود این دیگه چه بازی که راه انداختی شطرنجه از پشت خنجر میزنی یا حکمه و خودتو از منو واقعیتا پنهان میکنی شنیدی میگن از هر دست بدی از همون دست هم میگیری تو دست به غریبه دادی اونم دستشو به غریبه میده دیدی حالا اینا هم بازیه زمونه است این همون تقدیره منو تقدیره تو و تقدیره هر کسیه که زخمیه خودمون ساختیمش پس دیگه جای گله و شکایت نیست قبول نداری یکم فکر کن حتما دستای خونیتو شمشیرتو چشمای کورتو اونی که جلوت کور شده بود با این که تو هدفت ضربه زدن به چیزه دیگه بودو میبینی فقط فکر کن من به تنهایی عادت دارم به تصوری از دستهایت به جست و جوی نگاهی گمشده عادت دارم من به تنهایی این جا عادت دارم من از یاد رفته ام بی تو در باتلاق مانده ام بی تو با من نمان ای رهگذره عاشق دستانم را رها کن شاید تو هم با من غرق شی تو این باتلاق نرم نرمک پایین بیای تا چیزی فراسوی یک مرگ در تنهایی که من عادت دارم از خودم + نوشته شده در توسط نورسا |
ببخشید شما ثروتمندید ؟ هوا بدجورى توفانى بود و آن پسر و دختر کوچولو حسابى مچاله شده بودند. هر دو لباس هاى کهنه و گشادى به تن داشتند و پشت در خانه مى لرزیدند. پسرک پرسید : «ببخشید خانم! شما کاغذ باطله دارین» کاغذ باطله نداشتم و وضع مالى خودمان هم چنگى به دل نمى زد و نمى توانستم به آن ها کمک کنم. مى خواستم یک جورى از سر خودم بازشان کنم که چشمم به پاهاى کوچک آن ها افتاد که توى دمپایى هاى کهنه ی کوچکشان قرمز شده بود. گفتم: «بیایید تو یه فنجون شیرکاکائوى گرم براتون درست کنم.» آن ها را داخل آشپزخانه بردم و کنار بخارى نشاندم تا پاهایشان را گرم کنند. بعد یک فنجان شیرکاکائو و کمى نان برشته و مربا بهشان دادم و مشغول کار خودم شدم. زیر چشمى دیدم که دختر کوچولو فنجان خالى را در دستش گرفت و خیره به آن نگاه کرد. بعد پرسید: «ببخشید خانم! شما پولدارین» نگاهى به روکش نخ نماى مبل هایمان انداختم و گفتم: «من اوه ... نه!» دختر کوچولو فنجان را با احتیاط روى نعلبکى آن گذاشت و گفت: «آخه رنگ فنجون و نعلبکى اش به هم مى خوره.» آن ها درحالى که بسته هاى کاغذى را جلوى صورتشان گرفته بودند تا باران به صورتشان شلاق نزند، رفتند. فنجان هاى سفالى آبى رنگ را برداشتم و براى اولین بار در عمرم به رنگ آن ها دقت کردم. بعد سیب زمینى ها را داخل آبگوشت ریختم و هم زدم. سیب زمینى، آبگوشت، سقفى بالاى سرم، همسرم، یک شغل خوب و دائمى، همه ی این ها به هم مى آمدند. صندلى ها را از جلوى بخارى برداشتم و سرجایشان گذاشتم و اتاق نشیمن کوچک خانه ی مان را مرتب کردم. لکه هاى کوچک دمپایى را از کنار بخارى، پاک نکردم. مى خواهم همیشه آن ها را همان جا نگه دارم که هیچ وقت یادم نرود چه آدم ثروتمندى هستم. ماریون دولن + نوشته شده در توسط نورسا |
ميخواهم آنچه را را بنويسم كه تا به حال ننوشته ام و از تو ميخواهم نوشته ام را آنگونه بخواني كه تا كنون هيچ نوشته اي را نخوانده اي امشب با ستاره ها حرف ميزنم امشب تا خوده صبح ماه را به بازي خواهم گرفت و از تو ميگم از تو دورم اما با تو ميگم چشمهامو تصور كن يا حتي به عكسم نگاه كن من خسته ام از تنهايي از نبودنت از اين فاصله ها رنجيدم اما ميخوام با همه ي وجود بهت تكيه كنم ميخوام ديگه براي لحظه اي دوريت آزارم نده ميخوام با هم سوار با يه قطار برگرديم به گذشته ها ميخوام اين بار باهات سفر كنم پس سوار شو تا بريم به اون شب پر التهاب يادته ؟گرماي تو قلب دستايي كه تو دسته هم بود قسمايي كه با هم خورديم تو چشماي هم نگاه ميكرديم چه احساسه عجيبي بود وقتي با دستام صورتت رو لمس ميكردم با موهات بازي ميكردم و از لباي همديگه......اون گرماي خاصه با هم بودنو تو تاريكي حس ميكرديم ميبيني از اين دوري ها خسته و مثل تو شده اون موقع ها چي اهميت داشت جز منو تو ؟منم شدم مثه تو منم ميخوام بازم اون تاريكي هاي با تو بودنو تجربه كنم قول ميدم دست از نا ارومي بردارمو اين بار دركنارت اروم باشم من هم مثله تو نيازمند گرماي دوباره ي وجودتم ميدونم تو اونقدر دارايي كه در برابر سخاوتت هر چي نسارت كنم بازم كمه ميبيني دوباره بيقرار شدم گيج شدمو وجودم تو رو فرياد ميزنه اما خوب ميدونم اگه حرفامو قبول كني زمين رو رها كني و به اسمون بنگري ستاره ها امشب با لبخندشون تو رو راضي ميكنن تا منو تو التهاب لحظه هاي سراسر نياز با تو بودن تنها نگذاري و تو هم خوب ميدوني از چي ميگم!!!دوري برات سخته؟....ميدونم اما براي چند لحظه آروم بگير تا برات بگم از حرف هاي امشبم با تو اين نيازي كه بي تو بودن رو بايد تا صبح رو بگذرونه نياز به بودنت اينبار دستاتو بذار تو دستام تا بازم گرماي بدنم رو حس كني دستاتو بذار تا بگذريم از اين همه فاصله ي مجازي خوب ميدونم تو نميذاري فاصله ها پيروز ميدون عشق ما باشن تو كه قدرتمند ترين مرد زندگيمي تو كه دنيايه مني و خودت بيشتر از هركسي ميدوني چقدر دوستت دارم فاصله ها رو اين بار در هم بشكن تو خوب ميدوني امشب ستاره ها رو به گونه اي ميچينم كه اسمتو تو صفحه ي اسمون حك كنم به اسمون نگاه كن عشقه من اسمه خودمونو توش ببين تا امشب چشمات به اسموناست ميخوام حتي به ستاره ها ثابت كنم كه چشمهايه تو بيشتر از هر ستاره اي نور رو به چشمهام هديه ميكنن
با تمومه وجودم ((دوستت دارم))چون هر شبه من توي اين موهاي سياهت كه شبام توش لونه كرده به صبح ميرسه و چشمام بارونه شبونه ميكنه امشب اينو بخون تا بدوني عشقم بي حد و مرز و هميشگيه واسه تو ستاره ي شبهاي تنهاييام از خودم اينم يه شعر خيلي قشنگ ازبهناز قهرماني تقديم به تو: با بودنت دنياي من رنگي تر از هميشه است قلب تموم ادماش از جنسي مثل شيشه است با بودنت رنگين كمون يه رنگ اضافه دلره رنگي كه زيباييش تو رو تو ذهن من مياره با بودنت تو گلخونه هيچ گلي كم نداره هيچ گلي اونجا نميخوام وقتي تويي كنارم با بودنت غصه ميره شادي جاشو ميگيره با ديدنت هرچي غمه تو قلب من ميميره با بودنت شعراي من معناي تازه دارن گلهاي اطلسي برام شكلي دوباره دارن با بودنت دلم ميخوات كه از سينه جدا شه پر بكشه به سمت تو تو راهه تو فدا شه با بودنت دوست دارم رو زبونم ميشينه سهم من از بودنه تو اين عشقه نازنينه با بودنت يه زندگي يه عمره تازه دارم براي ديدن تو من يه عمر در انتظارم هر شب كه به خوابه من مياي من ديگه شك ندارم يه روز مياد با من باشي بموني در كنارم + نوشته شده در توسط نورسا |
بوق ...............بوق.............
بازم اين تلفن 2تا بوق ميخوره و ميره رو پيغام گير بازم اين جاده پر پيچ و خم ميشه تو تنهايي شمردن دقيقه ها واسه اين كه بازم اون صدات رو بشنوم ديگه سخت شده بوي خيانت مياد منم ميتونم اونو حس كنم كودك عشق مثل هميشه بي ريا بدون اين كه اين بو رو حس كنه لبخند ميزنه ميبيني داره تورو تو تنها جايي كه داره تو قلبش حمل ميكنه مثل هميشه تنهايي پاشو تو اين كوچه پس كوچه هاي تنهايي ميزاره تا شايد با لبخندش تموم شه اين بوق ها و يه صداي نا اشنا چه قصه ي تكراريه قصه ي عشق منو تو تو به من ميگي منو خيلي دوست داري يه لبخند كه روي لباي من ميشينه چند روز اين جوري ميگذره ديگه قلبم حسابي باورت كرده بعد يك دفعي ميبينم كه هيچي از قلبم نمونده يعني كي اونو برده تو؟اما پس اين خورده ها چيه؟انگار باز شكسته انگار باز 2تا بوق و يه صداي نا اشناي پيغام گير مياد انگار باز قلبم نگرانه باز تند ميزنه باز ترسيده يعني كجاست؟حتي تا توفكرم اكوي اين صدا رو ميشنوم شايد ترسيدم شايد از دستت دادم شايد هنوز خودمم نميدونم شايد باز بدونه تو گم شدم شايد باز تنها شدم ديگه قلبم تحمل نداره تو منو ميشكني من نا اروم ميشم تو بدتر ميكني من قهر قراره ما اين بود؟قرار بود عاشق بمونيم تا يكي شيم قرار بود منو تو باز با هم باشيم نزار حرفامون باده هوا شه نزار قولامون بگذره حالا اين جا يه قلب هست يه عشق يه قول و يه سايه اي از روياي با تو بودن تو هم اين رويا رو ميبيني بار ها داستانشو واسم گفتي داستاني كه مارو پايبند همديگه و گمگشته از هر كسه ديگه كرد روياي با هم بودن رویای تو رویای من یه رویای مشترک توی این همه فاصله است رویای ما.... از خودم اینم یه شعر از فروغ : بلور رویا: ما تکیه داده نرم به بازوی یکدگر در روحمان طراوت مهتاب عشق بود سر هایمان چو شاخه ی سنگین ز بار و برگ خامش.بر آستانهی محراب عشق بود من همچو موج ابر سپیدی کنار تو بر گیسویم نشسته گل مریم سپید هر لحظه میچکد ز مژگان نازکم بر برگ دستهای تو آن شبنم سپید گویی فرشتگان خدا در کنار ما با دستهای کوچکشان چنگ می زدند در عطر عود و ناله ی اسپند و ابر دود محراب راز پاکی خود رنگ میزدند پیشانی بلند تو در نور شمعها آرام و رام بود چو دریای روشنی با ساق های نقره نشانش نشسته بود در زیر پلک های تو رویای روشنی من ئتشنه ی صدای تو بودم که میسرود در گوشم آن کلام خوش دلواز را چون کودکان که رفته ز خود گوش کنند افسانه ها کهنه ی لبریز راز را آنگه در نگاه تو گشوده گشت بال بلور قوس و قزحهای رنگ رنگ در سینه قلب روشن محراب می تپید من شعله ور در آتش آن لحظه ی درنگ گفتم خموش ((آری))و همچون نسیم صبح لرزان و بیقرار وزیدم به سوی تو اما تو هیچ بودی و دیدم هنوز هم در سینه هیچ نیست به جز آرزوی تو + نوشته شده در توسط نورسا |
امشب تو قلبه تو يه حسه خوبي بود تصور بزرگيشو هيچ وقت نميكردم هميشه آرزوم بود كه منو به داخلش دعوت كني اين يه حس عالي بود مردم همه ميگفتن بايد واسه وارد شدن به قلبت خودمو كوچيك كنم ميگفتن همه اش دروغه اما حالا كه چشمامو باز كردم حالا كه تو رو با همه ي بزرگيت ديدم حالا كه با آرامش دارم تو اين قلب بزرگت قدم ميزنم ميبينم همه اشتباه ميكردن اونا هيچ رنگ و بويي ازتو نديده بودن منه ساده رو بگو دنباله تو تا کجاها رفته بودم اما فقط کافی بود که دستمو دراز کنم تا دوباره لمست کنم نمیدونم منم دارم خودمو گول میزنم نمیدونم ساده دارم به خیانتت پشت میکنم یا نه واقعا اون داستانه خیانت دروغ بود نمیدونم چه حسیه که امشبم رو باهاش دارم به صبح میگذرونم عشق یا خیانت؟نمیدونم آخرش میتونم بازم تو اون قاب شیشه ای که چشماتو نگه میداشت نگاه کنم یا نه این یه مسیره خیلی بده این یه بازیه بازی سرنوشت که داره منو تو رو امتحان میکنه یه سواله که این شبا ازت میپرسم آخرش چی میشه؟یه جوابه که از تو میاد آخرش ماله هم میشیم یه حسه که تو قلب من بیدار میشه یه بغض آره تو یه کوه نوری واسه این قلبی که دیگه خسته است این قلبی که دیگه تاقته این دوری رو نداره شاید امشب میخوات بگه تا صبح بگه واست این قصه ی تلخ جدایی رو شاید تا صبح میخوات بگه که با تو بودن سرنوشت رو عوض کرده شاید اینا یه آرزو باشه یه مرهم واسه یه قلب خسته یه سرپوش روی چشمای خیس شاید این حرفا واسه اینه که بگه ریشه های خشک و خالی غم پاییزو رها کرد باورم جوونه کرده و این وبلاگه ساخت شده تا این دله دیوونه بازم با دستای تو که توی دستای من ساخته بشه
از خودم + نوشته شده در توسط نورسا |
سلام به همه بازم منم مزاحمه هميشگيه دلاي قشنگتون كه با نظراتون هميشه همرام بوديد درسته بازم منم هموني كه دست نوشته هاشو بار ها خونديد بازم دارم يه پست رو از دل ميزارم تا به دلاتون بشينه و نظراي قشنگتونو بهم بگيد
كاش ميدونستي چقدر خسته ام كاش ميدونستي كه ديگه حتي چشمام هم ناي اشك ريختنو ندارن آره اينقدر خسته كه ديگه حتي فشار دادن هر دكمه از كيبرد يه رنج چند صد ساله است ميخوام از اين جا برم اينقدر دور بشم كه ديگه هيچكس نباشه كه منو بشناسه دارم فراري ميشم از هر كسي كه دنيام رو تشكيل داده دله منم مثه شماها پر غصه است اما ميخوام برم جايي كه قلبم سنگين نباشه جايي كه ديگه سرزنش نباشه جايي كه نگراني هم تموم بشه ميخوام برم اينقدر دور شم كه ديگه محاكمه نشم كه چرا عاشق شدم ديگه عشقه من فقط يه راز نباشه ميخوام اين بار براي يه باره ديگه آغوشتو تجربه كنم ميخوام بازم گرماي دستاتو تو دستايي كه هميشه از استرس خيس بود حس كنم ميخوام يه باره ديگه دستمو بزارم روي قلبتو اونو حس كنم مثه اون وقتا يادته بهم گفتي قلبم فقط واسه تو ميزنه؟اون موقع قلبت زير دستم حركت ميكرد ميخوام اينقدر دور شم كه ديگه بابام با كوچكترين اشتباه بهم ياد آوري نكنه كه نكنه مثه اون دفعه است اينقدر از عشق تو سرزنش شدم كه بيشتر جذبت شدم ميخوام به تو و اون عشق روياييت پناه ببرم اما نميدونم قبولم ميكني يانه شنيدي ميگن ((خواهم تورا مهمان كنم در گوشه اي از قلب خود آيا قبولش ميكني اين كلبه ي ويرانه را)) فقط فرقه من اينه كه نميخوام گوشه اي از قلبمو بدم همشو ميخوام با تو قسمت كنم اي كاش ميديدي كه اينقدر تو اين مدت سختي كشيده و اينقدر شكسته كه نياز داره كمكش كني كه شكسته هاشو جمع كني درسته كه خورد شده و هر گوشه اش از ديگري جدا شده اما هنوزم همه ي تيكه هاش واسه تو ميزنه ديگه نميدونم با چه جور رازو نيازي بايد تورو از خدا بخوام ديگه نميدونم چه جوري ترسم رو از نديدنت پنهان كنم ديگه نميدونم چه جوري بايد بهت بفهمونم عاشقتم ديگه نميدونم براي بدست اوردن دلت و با تو براي هميشه منوندن چي كار كنم ديگه حتي نميدونم با ترسه اين كه بهم خيانت كني چي كار كنم اره دلم خيلي بارونيه بارونه پاييزي تو اين وبلاگه پاييزي از خودم + نوشته شده در توسط نورسا |
خ.............ی.............ا.........ن.............ت...... درسته که فقط از ۵ حرف تشکیل شده اما چه عمقی داره درسته که نوشتنش ساده است اما راحت سر زبون نمیاد درسته که برای خیلی ها خنده داره اما چشمای خیلیا خیسه توی همین ۵ حرف من یه دنیا غم یه دل آزرده یه پاهای سست و دستای یخ زده و یه قلب پر اندوه میبینم درسته که همیشه ازش میترسیم اما دقیقا تو لحظه ای که فکر میکنیم همه چی درسته بهمون سر میزنه و مارو با کلی تردید تو روزای اول و آخر تنها میزاره میدونم الان خیلی از اون رهگذرای وبلاگ پر اندوه من این حسو تجربه کردن خوب اگه تجربه نکرده بودن با دیدن اسمه این مطلب منو با دست نوشته ها پاییزیم تنها میذاشتن اما این کارو نکردن قلبت پر از درده؟ میدونم....گیج شدی؟ میدونم.....فکر میکردی عاشقته؟میدونم....احساس میکنی حتما خودت یه چیزی کم داشتی که بهت خیانت شد؟میدونم..... حالا همه ی ماها موندیم ویه سری سوال نا تموم اما دیگه حتی جوابی هم برای سوالامون نداریم مثه فروغ که میپرسه اما جوابی نمیگیره: ((از تو میپرسم: تیرگی درد است یا شادی؟ جسم زندان است یا صحرای آزادی؟ ظلمت شب چیست؟ شب سایه ی روح سیاه کیست؟ او چه میگوید؟ او چه میگوید؟ خسته و سر گشته و حیران میدوم در راه پرسش های بی پایان)) خ.................ی............ا...................ن..................ت واژه ایه که منم شاید ماهاست که باهاش اخت گرفتم چقدر سخته تحمل این درده اشنا هر صبح طلوعیه به خاطرات های خیانت تو روی قلب من چرا مثل همیشه نوشتم از احساسم توی برگ های پاییزیه این وبلاگ؟نمیدونم شاید مینویسیم توی وبلاگامون تا شاید به این امید باشیم که اتفاقی به وبلاگمون برخورد کنه و بخونه این دست نوشته هارو تا حالا بهش فکر کردی چقدر داری واسه چیزی که از دست رفته میجنگیم؟من میدونم بالاخره یه روزی هم میاد که بازم با هم دیگه برخورد کنیم اون روز گریونیم؟یا خندون؟نمیدونم شاید هم هیچکدوم نباشه اما میدونم امید رو نباید از دست داد اون آخرین چیزیه که میمیره تا وقتی زنده هستی و خون تو رگاته نباید بزاری از دست بره هر چقدر هم گناهکار باشه اما امیدت رو از دست نده شاید فکرات اشتباه باشه اشتباه............... میدونم شاید پر گناه باشه اما امروز بشین و یه چیزی تو وبلاگت بنویس اگه میتونی یه شعر بنویس و بهش بفهمون عاشقش بودی اما اون گناه کرده نذار مثه خیلی ها تو هم پوچ بشی نذار مثه من برای تباهی بجنگی شاید تو بتونی عشقتو دوباره بدست بیاری من تو اوج نا امیدی یه دوست کمکم کرد من موفق شدو فکرام اشتباه بود شاید ماله تو هم اشتباه باشه بجنگ و نا امید نباش اگرچه موضوع اصلی وبلاگای هممون نا امیدیه این شعره منه تو پر از سیاهی هستی فراوون از دو رنگی هستی
قلبمو ساده گرفتی با غرورت اونو شکستی
تو پر از رنگه گناهی از گذشته پرگناهی
آخر عشق ما اینجا یه گفت و گوی ساده اما
پایانه از تو نوشتن بیریا واسه تو موندن
این جا از سیاهی خوندن پر شدن از آخر عشق پایانه با تو بودن
تو پر از رنگه گناهی به من بگو بی گناهی
دروغه عشق تو این بار واسه من قلبمو بیار
تو پر از عشق و دروغی من اما خسته از دو رویی
میخونم تا که بدونی که این بار پر گناهی از خودم این پست رو فقط گذاشتم واسه این که خواستم به دوستایی که بهشون خیانت شده امید بدم زندگی همه جوره میتونه قشنگ باشه وقتی قلبت به زلالیه دریا باشه
+ نوشته شده در توسط نورسا |
من ميرم تو جاده ها تنها ميشم منو اين جا تك و تنها جا بگذار بگو اين ترانه رو شايد كه آخرين باشه اين ترانه واسه از تو خوندنه از تو گفتن فقط واسه يه رفتنه بگو اين ترانه رو شايد كه آخرين باشه من ميرم دنبال من حتي نيا من ميرم تو تنهايي تنها ميشم من ميرم با عشقه تو يكي ميشم تو بودي ترانه ساز عشق و درد تو بمون تا داشته باشي يه غمي شايد كه اين بار بدوني از خودم + نوشته شده در توسط نورسا |
پدر...پدر.... هيچ وقت رنگ و بويي يا نام و نشوني از اين اسم نفهميدم هيچ وقت معناي واقعي پدر رو درك نكردم پدر براي من نقش كسي رو داره كه بهتر از هر دشمني آزارم ميده پدر يعني تحقير اين ها چيزاييه كه از اين اسم فهميدم فهميدم بايد احترام بذارم اما هرگز احترام نميبينم فهميدم پدر نقش كسي رو داره كه مادرم اشك بريزه فهميدم پدر يعني منت كوچكترين و بزرگ ترين چيز ها رو سرم ميزاره پدر يعني كسي كه هيچ رنگ و بويي از دوستت دارم نميدونه پدر براي من يعني كسي كه توي قلبش مار داره كسي كه از جنس سنگه اينا چيزاييه كه از اون ميدونم ميدونم از گريه ي ديگران شاد ميشه كسي كه از خدا هم ترسي نداره اون بود كه به من آموخت مرد ها همه رنگ و بوي يك پدر را ميدهند او آموخت كه بايد از هر مردي دوري جويم ميخواهم روي هر پدر يك خط بكشم ميخواهم روي دروغ و دو رنگي خط بكشم ميخواهم خط بكشم روي هر چي كه اون به من داد ميخواهم خط بكشم روي هر كه را كه بوي پدر ميدهد ميخواهم خط بكشم روي هر قطره اشك چرا كه او شادمان ميشود ميخواهم روي خنده اي كه از ته دل باشد خط بكشم ميخواهم تنها روزي از ته دل بخندم كه بر سر مزار يك پدر باشم + نوشته شده در توسط نورسا |
من شکستم به روی خود نیاوردم..... میدانستم آزارم میدهی تو باور نکن مثل همه چیز هایی که باور نکردی مثل همه چیز هایی که فراموش کردی این را هم فراموش کن تو با غروب خورشید حرف هایت را فراموش کردی مرا گیج تنها رها کردی و با کوله باری غم در انتظار با تو بودن تنها گذاشتی من شکستم تو صدای شکستنم را شنیدی اما این را هم فراموش کردی تو صدای پاره پاره شدن وشکست قلبم را شنیدی اما خودت را به نشنیدن زدی در این نشنیدن فرو رفتی و هم نشینی خوب برای دیگران شدی تو باور نکن اما من آزردگیم را پنهان میکنم در خود میشکنم تو این چهره ی شاد را باور نکن من از غمگین کردن دیگران بیزارم لبخند پوچم تنها چیزی است که به نزدیکانم دلگرمی میدهد میدانی چرا از جانم گذشتم؟ تو باور نکن اما من با خدا جنگیدم تا فراسوی مرگ پیش رفتم و همان لحظه که داشتم از این زمانه راحت میشدم در دنیا چشم گشودم چه ابلهانه فکر کردند مرا نجات داده اند چه پوچ اشک شوق میریختند و از خدا ممنون بودند بی آنکه صورت غرق در اشک مرا ببینند که چه ناراحت بودم از حکمی که برای من برای زندگی و زنده بودنم بریده شد این قدر غصه هایم را در گورم دفن کرده ام که دیگر پر شده و جایی برای جسدم هم نیست میدانی چرا از زندگیم هم گذشتم؟میخواستم فرصت بیشتر آزار دادنم را به تو ندهم تو باور نکن اما من در خود شکستم میدانستم به تو نمیرسم اما چه ابلهانه اندیشیدم که تو نیز این شب ها را وفادار بودی چه احساس پوچی بود این باور و تو در آخر نیز این احساس را بازی دادی و بر قلبم برچسب احساساتی بودن را مهر کردی تو زخم هایم را ندیده بودی تو نمیدانی من چه میکشم تو ندانستی که این قلب چقدر غصه خورد از بی حاصلی و خیانتت تو ندانستی پایبند تو ام به سادگی ام خندیدی تو نشکسته بودی همه حال مرا میدانستند اما تو باز مرا شکستی از خودم
+ نوشته شده در توسط نورسا |
خدا حافظ عشق: قصه ي ما هم تموم شد اينو اين بار خوب ميدونم تو خواستي دور باشيمو من ديگه از تو نميخونم خوبي ها مبره زود از ياد بدي ها رو خب ببخشاي قولامون باد هوا شد مثل حرفاي تو اين بار فراموش نميشي زود تو نميگم دوست نداشتم ولي اين بار ديگه خستم پا روي قلبم گذاشتم گفتي احساسي نباشم ديدي احساسمو كشتم؟ تو خواستي و من واسه هميشه ديگه رفتم خاطراتمو نگهدار ولي عشقمو ببر از ياد بازي ماهم تموم شد ديدي باختي تو اين بار؟ كسي مثل من واست نيست كه واسه خودت باشه عشقشو بده و بيخيال دنيا شه نگران من نباش تو قلب من زيادي باخته واسه خيلي ها شكسته واسه خيلي ها گريخته ولي اين بار ديگه ساده ميخوات آروم بگيره نميگم عاشق نميشم اما تو خواستي و من واسه هميشه ديگه رفتم خاطراتمو نگهدار ولي عشقمو ببر از ياد از خودم
+ نوشته شده در توسط نورسا |
همه ساکت باشید همه بي صدا باشيد نميخواهم اين روزها صداي كسي را بشنوم ميخواهم در سكوت نگاه خود گم شوم نميخواهم به اين دنياي پر از رياو دو رنگي باز گردم به همان كه همه شخصيت واقعي خود را پشت ماسك هايي پنهان كرده اند نميخواهم جز صداي طنين انداز مرگ صداي ديگري را بشنوم نميخواهم نقش آن دخترك شاد را بازي كنم نميخواهم بوي غربت اين مردم را بگيرم نميخواهم من هم نقش بازي كنم احساس ميكنم قلبم مچاله شده بوي پرواز مي آيد بوي عقاقي بوي ياس بوي مرگ ميخواهم گم شوم از آنچه ميدانم دور شوم ميخواهم غرق شوم ميخواهم بميرم. بميرم اما باور نكنم كه تو هم مرا بازي دادي باور نكنم كه اين عشق فقط از طرف من بود باور نكنم كه تو هم هنر پيشه ي خوبي براي من و هم نشين بهتري براي ديگران بودي نميخواهم باور كنم تو هم از جنس اين مردم بودي آري مي خواهم در اين سكوت دلپذير فقط من باشم و مرگ مرگ: بوي عقاقي بوي ياس بوي معناي يه نگاه قلبمو باهات ببر تو شهر عشق و وفا ميخوام فقط گم شم توي خاطره ها نميخوام اين بار كه شده لب ساحل آروم بگيرم ميخوام تو نبرد با دريا از گذشتمون بخونم نميخوام فقط منتظر صداي گيتار بمونم ميخوام پرواز بكنم تا رسيدن به خدا واسه اين بار كه شده فقط برم پيش خدا نميخوام ديگه از سنگم بخونم نميخوام حتي ديگه تورو اون جا هم ببينم ميخوام اين بار كه شده فقط از مرگ بخونم از خودم
+ نوشته شده در توسط نورسا |
از خودم تقدیم به كسي كه تنها بهانه زندگیم بود
میخواهم تنها با دل خود باشم میخواهم با این دنیا بیگانه شوم با هر آنچه که تو به من آموختی بیگانه شوم میخواهم همه را در پستوی فراموشی قلب به ظاهر شاد خود جای دهم میخواهم آسمانی شوم بازگردم به همان جایی که بارها مرا به سوی خود فریاد زده میخواهم بگریزم از هر آنچه آزارم میدهد میخواهم به درازای یک شب پر غصه قصه ی زندگی خویش را بیان کنم همان که بارها روبه روی آینه با آن گریسته ام همان که خود را با آن بازی داده ام همان که خود را به دست سرنوشت سپرده ام همه چیز را در قمار با سرنوشت گذاشته ام میخواهم پشت کنم به هر آنچه این قلب دیوانه ام در آرزوی خود با تو میگوید میخواهم به هر آنچه احساس به من آموخت پشت کنم زین پس سنگی از خار را در سینه ام دارم میخواهم در بیابانی سرد از انسانیت بی پرده با خود سخن گویم میخواهم در قبرستانی پر از عشق برای خود فاتحه بخوانم میخواهم بگذرم از هر آنچه برای من ارزشی داشته میخواهم بازگردم به همان جایی که خدا مرا آفرید میترسم این بار هم طعم تلخ خیانت را بچشم همان که قلبم را از پا در آورد همان که سنگی خارا از من ساخت همان که شاید مرا آسمانی کرد گمگشته از هر چیز دنیوی کرد بیگانه: تو خواستی با عشق تو بیگانه من باشم همی هم رنگ دریا یا که صحرا شم تو خواستی قلب من سنگ خارا شه گهي خسته از پوچي اين دنيا شه تو خواستی مرگ را باور کنم من در زیبایی خود حتی شک کنم من تو خواستی لحظه لحظه سال شه عشق ما هم رنگ دریا شه تو مارا به یکدیگر بی پروا تر ساختی از برای مردنم آواره تر ساختی تو خواستی سنگ من مرهم دل ها شه فقط شعر نوشته ای از من تو این دنیا همی باشه قلب من زیباست ای نا مهربانم گرچه چهره ی بور و رنگی من ندارم قلب من بشکست از سختی عشق من ولی گرمای وجودم را به خدا ميسپارم از خودم براي كسي كه روزي بهترينم بود ولي فكر ميكرد بهتر از من خيلي واسش هست چه اشتباهي!!!!!!!!!!! + نوشته شده در توسط نورسا |
خود خواستي....... از خودم كس چه ميداند از عشق من؟ كس چه ميداند از قلب من؟ چه ميداند روز من چون شب است قلب من اندازه روزنه است كس چه ميداند مرگ عشق چيست؟ كس چه ميداند قدمگاه مرگ چيست؟ قلب من خواهد ماند عشق ما خواهد ماند ناتمام باورها معنا شدند كز عشق غمزده ی فرهاد شدند شيرين دل بريد همرنگ دريا شد اشك ريخت چون من بي خيال اين دنيا شد کس چه ميداند ضرب آهنگ بي تو بودنو بي نفس عشق رو واست سرودنو كس چه ميداند مرگ قلب چيست معني اين صداي سرد چيست عشق ما روياي با تو بودنه يك نفس تا صبح يا خدا گفتنه يا خدا خود دادي عشق را در قلب من نفسم بريدي از غمه يار من تو خود ياد دادي معني لبخند را بي ريا دوست داشتن را تو خود خواستي كه ما معنا شويم در انتهاي بودنه دريا شويم تو خود سرچشمه ي عشق بودي عشق رو واسه ما خود سرودي حفظ كن آن عشق زيبا را كه ما تا ابد منتظر اشاره با تو بودنا يا خدا خود دادي عشق را در قلب ما حفظ كن اين عشق زيبا را كه ما يك نفس عاشق با هم بودنيم در انتظار يك لحظه با هم از عشق گفتنيم از خودم
![]()
+ نوشته شده در توسط نورسا |
این آهنگ خیلی قشنگ رو تو وبلاگhttp://www.pesaretanha.blogfa.com/
شنیدمو چون خوشم اومد گذاشتم شما ها هم بخونید تقدیم به بهترینم: Music :rudolf schenker من دوستت خواهم داشت + نوشته شده در توسط نورسا |
تصورش محاله: دنیای عاشقانه گفتنش واسم محاله توی این زمانه مرگ چه بی خیاله خسته از گریه های شبانه مینویسم چه عاشقانه گمگشته گهی تنها در انتظار پهنای یک دیوار رویای خسته ی کودک در پستوی دست های سرد یک پدر عشق را حفظ در قلب کن راز تنهایی و سکوت و تو فاصله ی بی حد تا فراسوی یک پر آغاز فصل آشناییس نا تمام عشق در بی پناهی را همه را این بار شعر خط خورده ی خودکار کن همه تنها با منند تو با منی و بی من من با تو ام و بی تو شعر نیما افسانه نیست داستان ما افسانه است افسانه با تو بودن از تو واست سرودن در انتهای بودن حتی نفس کشیدن بخوان با من مرغ گمگشته ی تنها دوست داشتن را در بهار عشق زمزمه کن . لمس کن آغاز کن پایان کن آواز پرستوی عاشق اشک سرخ تنها تنها امید بستن به خدا آه باران دلم نگریس فاصله بسیار است عشق ما بسیار است تاریکی پاک خواهد شد در پی با تو بودن از تو واست سرودن هر لحظه با تو بودن عشق رقم بخوردن از خودم عشق ما گناهه: میگن عشق ما گناهه با تو بودن اشتباهه موندنت فقط یه خوابه میگم میخوام با یه بهانه بمونم باهاش عاشقانه جنگ عشق و مرگه دیگه قلب من دووم نداره لحظه ها رو میشماره شاید ببینتت دوباره قصه ی عشق فردای ما خاطر عشق امروز ماست لحظه لحظه ساخته شد با یه نگاه با یه فریاد خسته از گریه های شبونه نوشتم فقط واسه تو عاشقونه ۲سال انتظار کشید قلمم خسته نشد طعم عشق تو چشید شاید اشتباه باشه موندنت یه خواب باشه قلب من بهم میگه قسمت ما اینه دیگه ما واسه هم میمونیم قدر هم رو میدونیم تا آسمون ها هم شده واسه هم باز میخونیم ((دوستت دارم بهترینم)) از خودم
+ نوشته شده در توسط نورسا |
اي اميدم... تو برام مثل يه غنچه ميموني...تو برام آواز عشق رو ميخوني... بيا پيش من نذار تنهايي عشقمون رو از بين ببره يادت نره من و تو مي تونيم فاصله ها رو بشكنيم بازم پيش هم بخنديم اين فاصله ها خاطره شه هيچ وقت فكر نميكردم كه اين قدر نزديك و دور باشيم دلامون نزديك ولي چشمامون دور باشن هنوز يادم نرفته وقتي خبر رفتنت رو بهم دادي قلبم از حركت ايساد ديگه نفسي نبود كه بالا بياد يادمه گفتي رفتني هستي اما نه هميشگي برگشتني هستي اما نه به اين زودي هنوز اون آغوشت اون گرماي دستات اون تسلي قلبت رو يادم هست يادمه مثل هميشه تو گريه كردن مغرور بودم جلو ي اشكامو گرفته بودم ولي اگه يك كلمه هم ميگفتم گونه هام بايد سيلاب اشكايي كه از ترس اين كه آخرين ديدار باشه روتحمل ميكردن من ميخاستم بازم توي اون چشماي درياييت غرق بشم ميخواستم منم از جنس تو بشم تو ازم اعتماد خواستي و من ۲ سال واسه يه عشق گمشده جنگيدم اينا حرفايي بودن كه تو تاريك ترين لحظه هاي بي تو بودن با دلم گريستم اما حالا تو رو دام اگر چه خيلي دور اما تورو دارم باران دلم: آه باران باران چشم باراني من در پس كوچه ي تنهايي عشق آه باران باران پريان دريايي غرق اشك چشم ها پشت تاريكي اين شهر ها دل من گمگشته و تنها در پشت يك نگاه پيدا دستي خالي از حس همه دنبال تو اند همه در پس يك گرما با عشقي به اندازه يك دنيا همه دنبال تو اند چشم اين گمگشته ي تنها دنبال چشمهاي تو اند شهر باراني من قفس تنهايي من با تو زيباست خزان دل من با تو زيباست زندگي زيباست قايق بي كسي ها زيباست ((دوستت دارم)) از خودم دوستان عزيزم با توجه به اين كه اين مطالب نوشتهي خودم هستن در صورت كپي كردن حتما اسم خودم و اسم وبلاگ رو ذكر كنيد ممنون از همتون + نوشته شده در توسط نورسا |
گاهی هست که کسی رو خیلی نزدیک یا خیلی دور میبینی گاهی دنبالش میگردی دنباله خاطره هاش میری اما گاهی تو ذهنت غرقش میکنی که یادت بره گاهی فکر میکنی دیگه آخرشه وقته فراموشی رسیده اما گاهی با همه ی وجودت واسش گریه میکنی این قدر که چشمات از حال میره انگار دیگه این روزا عشقا همه این جوری شده انگار که این روزا آفتابه وفاداری به قول و قرارا غروب کرده انگار واسه همه عادت شده تو گذشته ی عاشقانشون سیر کنند خودشون عوضش کنند و فقط با یه خاطره زندگی کنند انگار این روزا عشق فقط صحبت این واون شده نمیدونم تا کی باید تو این دریای بیکران خاطره های تلخ وشیرین روزای آخر اول سیر کنم نمیدونم تا کی میشه به وفاداری خیالی ادامه داد تا کی وقت فراموشی که میرسه وقتی که عقلم با همه ی وجودش میگه نه فراموش کن باور کن همه اش دروغ بوده قلبم واسه عشقش مهلت بیگره واسه انتظارش گریه بکنه تا بازم خودمو گول بزنم نمیدونم این زندگی خیالی تا کی با هممون بازی میکنه میبازیم در صورتی که برنده ایم برنده میشیم به قیمت بازی دادن یه نفر نمیدونت تا کی باید نقش بازی کنم این روزا ثانیه ها با گذرشون منو یاده آخرین شبی که دیدم عشق پرپر شد میندازن گاهی هست که میخوام از همه ی برنده ها بپرسم وقتی باختن هنوزم به خودشون مینازن دیگه واسم از همیشه روشن تر شده که خدافظی های عاشقانه همش بهونه است همه واسه هم یه دروغه تازه داریم هیچکدوم فکر نمیکنیم چرا داریم بازی میکنیم با این که همه ضربه خوردیم همه از یاد رفتیم همه هنوز تو فکر همون نگاه بیکرانن این روزا انگار یه اصل شده که قبل از این که قلبتو بشکنن قلبشو بشکن نمیدونم آخر سر واسه هر کدوم چی میمونه جز سوختن جز رفتن جز ضربه خوردن و دروغ و خیانت اینا چیزایی که واسه همون میمونه اینی که از یاد بریم و قلبمون با همه ی غم های چند صد ساله اش بازهم بشکنه اینی که سنگ شیم دلامون بمیره و بگیره از رفتن یارمون وجز یه گیتار چیزی واسمون نمونه یه سواله که هممون رو آزار میده یعنی بر میگرده؟یعنی دروغ بود؟ از عشقمون چی مونده؟
اگه کسی جوابه این سوالا رو میدونه خوشحال میشم بخونم از خودم + نوشته شده در توسط نورسا |
من مُردم...
کاش این لحظه هیچ وقت نمی رسید. اصلا فکر این لحظه رو نکرده بودم... چی کار می تونستم بکنم وقتی... هرگز نخواسته ام که به رفتن تو بیاندیشم ، چرا که هجرت تو در باور خسته ام نمی گنجد ، رفتن تو فاجعه بود و دل ِ من تاب تحمل این فاجعه را نداشت ، ای همدل ، ای همدم ، ای همراز ... میدانی اطلسی ها بوی تو را می دادند . آسمان رنگ تو را داشت و دریا از تو می خروشید ... اما تو همان شعر هجرت را سرودی ، دلم گرفت . خورشید ِ امید ِ آسمان ِ دلم ، پشت کوه های غربت و تنهایی غروب کرد و من به انزواء سلام کردم . دیگر اطلسی ها بویی نمی دادند ، آسمان رنگی نداشت و دریا نمی خروشید . و من رفتن ِ تو را در آن کوچه ی مه آلود با اشک زلالم قاب گرفتم . از وبلاگه: + نوشته شده در توسط نورسا |
کاش میدانستی لحظه لحظه های دوری مرا به دار می آویزند کاش میدونستی آون لحظه که امیدمون برای با هم بودن محو شد چه سخت تو رو از خودم روندم کاش میداوستی ....
کاش می دونستی داشتم هق هق میکردم از گریه اما همه چیز رو این بار تموم کردم کاش میدونستی وقتی دیدم ساعتت پیشم مونده تا عمق مغزم تیر کشید کاش کاش کاش..... انگار هر لحظه بیشتر از تو پر میشم عاشق تر میشم این بار ما خیلی پیش رفتیم چرا دوباره انگار این بار بدتر همه چی تموم شد انگار این کاش ها قلبم رو میکنه دیگه این روزا اشکام امونه موندنم نمیده این شب ها خیلی بی ستاره است کاش از خودم نرونده بودمت اما خوب میدونم این بهترین راه بود فقط میگم که بدونی واسه از دست ندادنت واسه نگه داشتنت همه سعیم رو کردم ۲ سال صبر کردم کمکت کردم فقط انگار خدا مارو واسه هم نمیخواست فقط انگار من و تو محکومیم اما یه سوال هست که این شبا وقتی به مهتاب نگاه میکنم میاد تو ذهنم کی واسه من میشه تو؟ کی میشه اون تویی که حاضر بود واسه من جونشم بده ؟کی میشه تویی که با همه ی دنیا جنگیدی حتی سعی کردی با سرنوشت بجنگی واسه این که منو ماله خودت کنی میبینی داستانه منو تو یه رمانه تراژدیه اگر چه هنوز باور نکردم که این بار از سرنوشت شکست خوردیم اون از پشت بهمون خنجر زد فقط موندم که چرا بازیمون داد چه رقیبه بی رحمیه این سرنوشت مطمئنم الان هنوز داره با همه ی ما بازی میکنه قلب ما آدمارو گرفته تو دستش هی میشکنتش یا با یه قلب دیکه دوباره بهم وصلش میکنه ولی وقتی خیالش راحت شد که عاشق شدیم دوباره قلبمون رو میشکنه نه دیگه نمیخوام تسلیمش بشم دیگه نمیخوام باهام بازی کنه میخوام شده تنها اما شاد زندگی کنم قبلا شنیده بودم دیگه دوره ی لیلی و مجنون گذشته بیشتر عاشقا بهم میرسن اما حالا واسم مثل روز روشنه این سرنوشتی که به تاریکی شبه واسه همه ی عاشقاست نه ماله قدیمیا نه ماله جدیدا ماله همه ی آدما چه رقیبه بی رحمیه این سرنوشت تقدیم به عشق پاک خواهرم از خودم + نوشته شده در توسط نورسا |
این روز ها در کوچه پس کوچه های قلبم دنبال مرهمی میگردم
میگوییند خدا این جاست میگوییند او جواب ظالمان را میدهد اما این روز ها خوب ها روی تخت بیمارستانند و بد ها راه میروند خوش میگذرانند نمیدانم پس این خدایی که میگوییند کجاست؟ نمیدانم آخر کسی هست که جواب مردی را بدهد که به بهانه ی شوخی زنش را آزار میدهد یا از خوش حالی فرزندانش ناراحت و به هر دری میزند تا خوشی را از خانواده اش بگیرد نمی دانم با کسانی که انسانیت را در پستوی ظالمیت پنهان کرده اند چه کنم با کسی که خدا را نمیشناسد و بنده نیست چه کنم نمی دانم با مادری دل شکسته چه کنم؟ این روز ها دیگر هیچ مرهمی ندارم انگار آفتاب کمک خدا غروب کرده است کاش میشد فهمید با کسی که حتی به جمله ی حلالت نمیکنم هم میخندد چه باید کرد؟ این جا دنیای تنهایی است دنیایی که حتی خدایش هم انگار طرف ظالمان را گرفته این جا دنیای من است همان ریسمانه کوتاهی که مرا پا بند دنیا کرده همان که بار ها نگذاشته کار را تمام کنم اما این روز ها دیگر از عشق و احساسات که دل بریدم هیچ از خدا هم دل بریدم هر کاری کردم تا شاید یه نیم نگالاهی نظری چیزی هم به من بکنه یا شاید حتی اگر شده منو بشنوه ولی انگار اون هم گوش هاش رو به آه و ناله های چند نفری که هنوز نه با تظاهر که با قلبشان باهاشن بسته دیگه نمیدنم باید به چی اعتماد کنم یا به کی پناه ببرم شاید این روز ها این حرف ها حرف دله خیلی ها باشه پس شاید بهتر بود هممون به جای آدم های انسان نما لاک پشت میشدیم من که خودم گاهی خیلی به حیوون ها حسودیم میشه واقعا دیگه بریدم دیگه قلبم نمیکشه دیگه نمیتونم هم دیگران رو دل داری بدم هم خودم رو آرووم کنم امیدوارم هیشکی تو شرایط من نباشه اگه خدا هنوز به شما ها پشت نکرده حتما واسه منم دعا کنید که دیگه آخر خطم نمیدونم چرا این بار حرف هام رو این جا زدم ولی این ها سوال هایی بود که میخوام اگه کسی جوابش رو میدونه بهم بگه از خودم (نورسا) + نوشته شده در توسط نورسا |
یکدفعه دلم هوایت را کرد؛ یاد شب یلدا افتادم. یاد آن شب که دستان سردم را با دستان گرمت گرفته بودی و می فشردیشان. یاد آن شب که سرم را بر سینه ات گذارده و پلکهایم را بر هم گذاشته بودم تا در رویا نیز تصورت کنم. با دستان سردت صورت گرمم را نوازش می کردی و بازوانت گرمای وجودم را دو چندان می کرد. در آن لحظه ی با شکوه که برای ما مقدس بود فقط؛ به این فکر می کردم در منتها علیه دل کوچکم هنوز ذره ای عشق، کمی عاطفه، قدری ایمان مانده است تا تو را غرق احساس کنم و از یلدا نام زمستان؛ یلدایی بسازم به گرمای تابستان! من نمی خواهم بزرگ شوم به دستان پدر،استاد یا معلمی که مرا سرزنش می کند و سر کوفت می دهد؛ من از تو احساس می خواهم... عشق محبت دوستی صمیمیت از زمانی که آغاز شد این بازی بچه گانه ی بابا بودن،بزرگ کردن و یاد دادن؛ من غرورم را به بازی آورده ام تو کنایه هایت را تو جدی می شوی من قهر می کنم تو می رنجانی و من لج می کنم قرار ما این نبود بود؟؟؟ قرار بود برایت جان دهم تا برایم بمیری جانم ازآن خودم نیست ولی وجودم تقدیم تو باد غرورم را کنار می گذارم دلایلم را دور می اندازم و اعتقاداتم را دفن می کنم تنهایی ام را تنها می گذارم و تمامی حرفهایم، شعرهایم و قهرهایم را پس می گیرم تا ثابت کنم دوستت دارم! دلم می خواهد از قالب بابای سخت گیری که تلاش می کند دخترکش را خوب بار بیاورد بیرون بیایی دلم می خواهد آن یلدای شب یلدایی شوی که فکر می کردیم مقدس خواهد شد برایمان این اتفاق افتاد ولی نه برای دلمان بلکه فقط برای متنها و شعرهایمان تا تظاهر کنیم که یلدایمان با بقیه فرق میکند. اما من تظاهر نمی خواهم من از امتحان متنفرم من هرگز معلمانم را دوست نداشتم من مغرور نیستم مغرور می شوم فقط گاهی من و تو عوض شدیم؛ بیا یلدا را دوباره بسازیم این دفعه در شعر نه بلکه در دل، در واقعیت! مگر نمی توان عاشق نشد؟ مگر نمی توان بی دغدغه دوست داشت و عشق ورزید و عاشق نشد؟ خواستن دانستن است؛ مگر نه؟ پس بیا بخواهیم تا بدانیم چگونه می توان دوست داشت و عاشق نشد تا بتوانیم... البته هنوز هم می توانی انصراف دهی... راستی یادم باشد بگویم این خودخواهی نیست که من بخواهم برای ساعتی تو را ببینم با تو در برفها قدم بزنم و به جای اینکه بنویسم در گوشت زمزمه کنم آن هم بعد از آزرده شدن از نگاه سردت در سردی اتاقم و رها کردن دستان سردم... + نوشته شده در توسط نورسا |
|
| ||||||